عکس گرافیکی اجتماعی در پست حاضر سراغ روایت داستانی سراسر تلخ و دلخراش از رفتار اجتماعی و خانوادگی عده ای رفته که با نادانی سرنوشت عذاب آوری برای خود و اطرافیان رقم زده‌اند، آری این عکس می خواهد به ما بگوید که نادانی زهردار تر و کشنده تر از نیش مار افعی است.

در اینجا می خواهیم داستان تلخی از یک جنون را با زبان قلم به تصویر بکشیم که از یک عشق نئت گرفته اما نادانی این عشق را به جنونی کشنده تر از نیش مار افعی تبدیل کرده است.

چندین و چند سال قبل در روزی از روزهای تاریخ نوزادی دیده به جهان می گشاید.

این نوزاد بزرگ شده و به سن نوجوانی می رسد. او عاشق فوتبال است و از انجام این بازی به شدت لذت می برد.

از همان کودکی با هر دویدنی نسبتا طولانی احساس دردی در قفسه سینه خود حس می کند.

او کودک است و دور از همه اطلاعات پزشکی، اما خانواده او گویا از نارسایی های قلبی فرزند خود آگاهند.

عشق به فرزند آن ها را واداشته تا لحظه به لحظه زندگی او را زیر نظر بگیرند تا نکند که با اتفاقی دردناک مواجه شوند.

نادانی حالا با عشق در آمیخته و به فکر ازدواج کودک پنج ساله هستند. چگونه باید به فکر ازدواج کودکی پنج ساله بود، در حالی که او تا رسیدن به سن ازدواج هزاران تفکر و علایق و گرایشی را عوض خواهد کرد.

چگونه باید به فکر ازدواج کودکی پنج ساله بود، که او هنوز تفکراتش، منطقش، عقلش، احساساتش و علایقش شکل نگرفته !

با بهانه مریضی کودک خود، خانواده را احساسی کرده و مجاب به همکاری می کنند و اینجاست که سرچشمه دروغ شکل می گیرد.

آری هرگاه احساسات بر انسان غلبه کرد و دین بازیچه شد و فرد را فریب داد، می شود حرکت بر خلاف جریان آب و دویدن و نرسیدن !

قرار می شود برای کنترل همه جانبه فرزند خود به کمک یک دندانپزشک سنسوری به درون دندان آسیاب او کار بگذارند تا هر کجا باشد، بدانند و هر چه بگوید بشنوند، البته به بهانه کنترل داشتن ضربان قلب.

آری اینجاست که جنون معنا می شود و دین جای خود را تقدیم آن می کند و دستانش را به نشانه تسلیم بالا می برد.

حالا پدر می خواهد فرزندش را به آیینه تمام نمای خود تبدیل کند و ابزارش را هم به بهانه حفظ سلامتی او در اختیار دارد.

ایجاست که دروغ و صحنه سازی ها شکل گرفته و تلاش می شود که فرزند که حالا نوجوان است در محیطی کاملا ایزوله و فارغ از فضای بیرونی و اجتماعی بزرگ شود.

در اینجا بخوانید:

تکنولوژی هم به آرامی پیش آمده و شروع به گسترش یافتن می کند، آری موبایل آمده و این بار نوبت کنترل موبایل است، اما علاوه بر صحبت کردن موبایلی، ارسال پیامک هم در کار است، پس باید برای کنترل موبایل هم فکری شود.

دست بر قضا این هم به راحتی در دسترس است و برای به دست آوردن آن با کمی مظلوم نمایی و شماره کردن عیب های داشته و نداشته فرزند این امکان هم در اختیار پدر قرار می گیرد.

حالا چرا شماره کردن عیب های داشته و نداشته؛ چون بدون شماره کردن عیب های داشته، عیب های نداشته باور نمی شود، آری این است یکی از تکنیک های دروغ گویی!

کودک حالا به سن جوانی نزدیک می شود و به یکباره خبر می رسد یک عاشق برایش پیدا شده است.

پدر و مادر از خدا خواسته آن را پیگیری می کنند که پس از مدتی متوجه می شوند که عاشق سرطان سینه دارد و باید خیلی زود عمل جراحی برداشتن کامل ضایعات را انجام دهد.

حالا پای خانواده دوم هم در میان است و این بار آن ها می خواهند با معجزه عشق فرزند خود را نجات دهند.

پدر که خیالش از تمام سیستم های کنترلی راحت است و می خواهد اندکی از درس زندگی در اجتماع پر از آلودگی را به فرزند خود نشان دهد، راضی به مرتبط کردن آن ها به هم می شود.

از طرفی فرزند خود را ساده و مطیع می داند که با اندکی تشر بر می گردد و رام خواسته هایش می شود.

اینجاست که دوباره دین فراموش می شود و با توجه به تودار بودن فرزند و نم پس ندادن او گزینه ارتباط پنهانی به میان می آید، اما انگار فرزند که مانند طفلی یتیم و تنها در میان گرگ های درنده محصور است، خدا را در کنار خود می یابد و تن به این رابطه پنهانی نمی دهد، اما راه عشق را نمی بندد.

آری همین می شود که راه معجزه عشق بسته نمی شود و انشأالله که هیچگاه بسته نشود.

به هر حال عاشق عمل جراحی را انجام داده و حالا زمان پیوند مغز و استخوان است و پس از آن است که دیگر راهی برای فرزند آوری وجود ندارد.

همین می شود که پدر که شیفته اشائه نسل خود است، شدیدا مخالفت خود را برای ازدواج آن ها ابراز می کند و برای آن دست به هر کاری می زند، آری هر کاری!

اما عاشق سعی می کند هر بار خود را به معشوق خود نزدیک کند و هر بار هم برادر او را در کنارش می یابد.

انگار دست تقدیر همواره با پدر یار است و تمام ابزارهای گناه آلود را در اختیارش قرار می دهد.

حالا چه چیزی بهتر از ایجاد شک و شبهه و فریب فرزند و نه، فریب فرزندان برای جلوگیری از این وصلت.

به موازات آن پسر حالا درسش تمام شده و مدرک لیسانسش را گرفته و دنبال کار است.

اما او در محاصره ای نامرئی قرار دارد که تمام آپشن های در دسترس او فقط آن چیزی است که پدر می خواهد، آیا این جنون نیست؟

پدر فرزند خود را ساده اندیش، زودباور و فاقد قدرت تفکر لازم برای انتخاب درست می بیند، از این رو با استفاده از ابزارهای در اختیار از یک طرف و شماره کردن عیب های داشته و نداشته از طرف دیگر، همه را فریب می دهد تا مقابل فرزند آنچه باشند که او می خواهد، آیا این جنون نیست؟

تصمیم بر آن می شود که فرزند در رشته و دانشگاهی تحصیل کند که کم ترین میزان جنس مخالف در آن باشد و احاطه کامل به همنشینانش برای پدر ممکن باشد، آیا این جنون نیست؟

فرزند به خیال خود با اختیار خود رشته را انتخاب می کند، اما نه با اختیار خود، به دانشگاه می رود و همه چیز از قبل برای ورود او هماهنگ شده است.

در ترم اول دانشگاه با هماهنگی های انجام شده در یکی از درس ها فقط یک جنس مخالف قرار می دهند، به خیال آنکه فرزند آن ها با دیدن هر جنس مخالفی عاشق او می شود و اینگونه است که خیال آن ها راحت است که او عاشق کسی خارج از محدوده نمی شود!

فرزند که به چیزی جز فراهم کردن شرایط برای کسب درآمد و سپس ازدواج نمی اندیشد، طبیعتا به ازدواج هم فکر نمی کند.

او بالاخره از طریق یکی از کاریابی ها به شهری در نزدیکی مرکز می رود تا به عنوان کارگری در یک شرکتی به کار مشغول شود.

از طریق آشنایی کاری اداری برای او ترتیب می دهند، کاری که او هیچگاه نامی از آن نشنیده است، چرا که برنامه این بوده که فرزند استاد دانشگاه شده و در همان محیطی که همه چیزش آماده است، کار کند.

برای این کار هم پدر برنامه داشته و اکثر استادان را با مظلوم نمایی و شماره کردن عیب های داشته و نداشته فرزند، بر آن می دارد که امتحانات را ساده بگیرند تا فرزند با نمرات خوب و قابل قبول برای استادی دانشگاه فارغ التحصیل شود و طبیعتا هر استادی که اصولش را زیر پا نگذارد از این دایره خارج شده است.

به هر حال فرزند طبق خواسته آن ها پیش نمی رود و دنبال استادی دانشگاه نبوده و وارد بازار کار کارخانه ای می شود.

فرزند که تاکنون در محیطی کاملا ایزوله بزرگ شده، حالا دنیایی جدید را تجربه می کند و مانند مورچه ای که در دریایی بی کران است، و نمی داند کجاست و چه باید بکند، به دور خود می چرخد و تنها از این سفر کاری تجربه زندگی در محیط جدید را می آموزد.

پدر هم که با توجه به بدبینی و خصوصیات و تفکراتی که تا به حال برای آن ذکر شد، دوست نداشته فرزند در محیطی خارج از شهر باشد و با فریب همکاران و هم خانه های کاری او دنبال فشار بر فرزند است تا او را هر چه سریع تر برگرداند و باز هم در این امر موفق می شود.

فرزند برمی گردد و پس از مدتی به نتیجه نرسیدن و کار شکنی های پدر (برای رسیدن به هدف اصلی) دوباره به همان شهرک صنعتی بر می گردد.

باز هم همان حیله گری ها و همان فشار آوردن ها و باز هم همان تلفن زدن های پیاپی به همکاران و دست آخر با کلی اتفاقات سخت و عجیب و اینکه فرزند چند باری مرگ را در نزدیکی خود می بیند، او مجبور به بازگشت می شود.

در یکی از این اتفاقات و در یک شرکت تولیدی، زمانی که محصول آهنی با دستگاه برش می خورد، اپراتور تحت تاثیر همین حرف های پدر و برای ترساندن فرزند او، دستگاه را دستکاری کرده تا برش صورت نگیرد و آن محصول آهنی در آستانه کمانه کردن و زدن زیر چانه فرزند، است که دستگاه خاموش می شود.

به هر حال فرزند سرخورده بر می گردد و تمام فامیل در تلاش برای پیدا کردن کاری برای او هستند، اما پدر همه را وتو می کند تا به خیال خود به فرزند درس زندگی و ادب آموختن بدهد، او می خواهد فرزند را به سمت همان استادی دانشگاه بکشاند، اما این به چه قیمتی!

آیا این جنون نیست؟

اما فرزند این بار در پی پیدا کردن مسیری جدید برای خود است و آموزش های زیادی از مشاغل مختلفی را که نزدیک به علایقش هستند پیدا کرده و دنبال یافتن کاری است که پیش رفتن در آن را می داند و می تواند.

با این حال پدر انگار مغز او فقط یک خط را دنبال می کند و در حالی که همچنان همه چیز و همه جای فرزند خود را در کنترل دارد، باز هم با شماره کردن عیب های داشته و نداشته و زدن تهمت های مختلف قصد دارد فرزند را از مسیر جدید منحرف کند، آیا این جنون نیست؟

برادر پسر حالا به یک جوان تبدیل شده و او هم دقیقا در شرایط مشابه پسر بزرگ شده است.

در احاطه و کنترل کامل و در نتیجه آن فردی است با تفکرات و خصوصیات و رفتارهای پدر و آنچه که پدر می خواهد؟

پدر با توجه به بدبینی و بدفکری حتی کسی را مامور کرده تا لب تاب فرزندان خود را هک کند و حالا فرزندانش اگر پشت لب تاب دماغشان را بخارند او متوجه می شود، چه برسد با حرف زدن یا گشت و گذار اینترنتی.

پیش تر گفته بودیم که برادر فرزند همواره در زمان حضور عاشق در کنار او بوده و طبیعتا این عشق را به خود گرفته است، پس باز هم دست تقدیر به کمک پدر آمده تا به خواسته خود برسد، اما آیا به راستی می رسد؟

پدر با صحنه سازی های اضافی برادر را به عشق عاشق به خود، به یقین می رساند تا از طریق او این بار بر فرزند خود فشار آورده و خواسته های خود را تحمیل کند، آیا این جنون نیست؟

فشارها نتیجه بخش نیست و این بار صحنه سازی کرده و برادر را به این باور می رساند، که فرزند جاسوسی برادر خود را می کند، تا از این طریق فشار بر فرزند را افزایش دهد، آیا این جنون نیست؟

آیا دروغ گناه کبیره نیست؟ آیا از حد گذشتن دروغ و تهدید کردن جان آدمی با آن، جنون نیست؟

عقل ناقص آدمی و دانش اندک آن در مورد حقوق انسان ها چه در دین و چه در غیر دین به ما می گوید، حق هر انسانی است که خود سرنوشت و آینده خود را با هر پیشامدی انتخاب کند.

حرکت به سمت خلاف آن، حرکت بر خلاف جریان آب نیست؟

آیا نتیجه نگرفتن پی در پی و طولانی مدت یک روش اشتباه، نشانه لزوم تغییر این روش و رویکرد نیست؟

این داستان گوشه کوچکی از دنیای بی کرانی از اتفاقات ریز و درشت اطراف ما را نشان می دهد که شنیدن آن به اندازه دیدن یک مار افعی خطرناک و کشنده، شوک آور است.

اما چنین داستانی هم وجود داشته و حتی امثال آن هم هرچند به ندرت پیش می آیند.

مهم این است که ما باید بدانیم برای بوجود نیامدن چنین معضلات و مشکلات درون خانوادگی اجتماعی تلاش و روشنگری کنیم و آموزش دهیم که مردم دین دار و همیشه مهربان و محبت پراکن ما بدانند همواره در مواجه با احساس و عقل و منطق، عقل و منطق را انتخاب کنند.

چون احساس در اکثر مواقع ما را به بیراهه می برد، پس ای کاش که ما احساس در جای خود و عقل و منطق را همیشه در جای خود داشته باشیم.

آری عکس گرافیکی اجتماعی فوق همه این داستان طولانی را روایت کرد تا به این نتیجه برسد. نتیجه ای که در پس داستانی بسیار تلخ به دست آمده است که آب و تاب بیش تری داشت، اما چه کنیم که مصلحت و عقلانیت دست ما را بسته است.